۲۱ دی ۱۳۹۰

وارد اتاق همکار شدم دیدم با چشمای خیس داره به مونیتور نگاه میکنه

( انواع افکار ذهن بنده : خبر بدی خونده تو کامپیوتر؟ ایمیل پر احساس خونده؟ از این عکس های خیلی تاثر برانگیز دیده؟ ببین ببین این گریه یه مرده …winking

بنده- چی شده چرا چشات اشکیه؟ چیزی شده؟

همکار- هان؟ چی؟ آها نه بابا یه مو تو دماغم بود کندمش خیلی درد داشت اشکم درومد

بنده – الاغ!

straight face

 

۳ دی ۱۳۹۰

فکر کنم زمان زیادی از آخرین باری که اینجا مطلبی نوشتم میگذره

حقیقتش فکر هم نمیکردم کسی دیگه اینجا رو بخونه

همه رفتن تو گوگل پلاس و فیسبوک و چیزهای شبیه به این

ولی خب یه کامنت از چند وبلاگ نویس قدیمی که فکر نمیکردم هنوز اینجا رو بخونه دوباره بهم انگیزه نوشتن داد.

خیلی اتفاقا افتاده تو زندگیم تو این مدت

شاید مهمترین اتفاق زندگیم

اگه خدا بخواد دارم مقدمات مراسم ازدواج رو فراهم میکنم.

با کسی که حس آرامش و صمیمیت بهم میده

با کسی که حس میکنم همسفر خوبی هست.

و از خدا میخوام که توی این راه کمکم باشه و از تصمیم ام پشیمون نشم

فعلا که از همه چیز راضی ام happy سختی های خودش رو داره ولی تا الان از توی سختی هاش هم کلی چیز بهم اضافه شده و به خاطرشون خدا رو شاکرم

دوست دارم اگه مشغله های زندگی اجازه بده اینجا رو آپدیت کنم و نگذارم خاک بخوره

فعلا همین

 

۱۵ مرداد ۱۳۹۰

صبح وقت سحری خوردن یه کلام مجری وسط حرفاش گفت ” دنیامون شده آخرت یزید”

همین یه جمله کافی بود که من دوباره هوای ” سوته دلان” علی حاتمی بزنه به سرم…

روحت شاد علی حاتمی

پست مرتبط: http://www.poorpedar.com/?p=207

۱۰ مرداد ۱۳۹۰

از وقتی به این خونه اومدیم یه ده سالی میشه. توی این ده سال خیلی وقت ها که از توی کوچه رد شدم یه پسر که فکر میکنم فلج مغزی داره رو نشوندن رو ویلچر جلو در خونش یا حداکثر سر کوچه روبروی سوپر مارکتی که لابد رفت و آمد بیشتر هست و حوصله این پسر سر نمیره. توی این ده سال این پسر بزرگ شده، ریش و سبیل درآورده و صداش دو رگه شده البته چیز خاصی نمیگه و معمولا صداهای بی مفهوم از خودش در میاره اما تو همین هم میشه فهمید که دورگه شده صداش.

تو این ده سال تابستونا احتمالا راحت تر بوده . چون دیدم بعضی زمستونا که پتو روی پاش انداختن و کاپشن تنش کردن اما خیلی سوزناک تر از تابستونا صدای نا مفهوم از خودش در میاره منم گذاشتم به این حساب که سردشه و میخواد بره توی خونه.

توی این ده سال دیدم که جماعت علاف بیکاری که همون حوالی جمع میشن این پسر رو هم گذاشتن وسط جمع  و کسی لابد ازش نپرسیده حسش چیه وسط اون جمع چون همه فکر کردن لابد چون تحویلش گرفتن شاده.

توی این ده سال خودمم دیدم که یه جوری از بغل این پسر رد میشم که انگار نباید زیاد کنارش وایسم.

توی این ده سال صدبار اومدم باهاش حرف بزنم و حداقل نازش کنم اما ترسیدم از هزار چیز.

از اینکه خانواده اش بگن به تو چه. از اینکه خودش بترسه از من. از اینکه این کار چند بار تکرار بشه و هر دفعه از من توقع داشته باشه.

 

این روزا به خودم میگم: بیچاره فلج مغزی تویی که ده سال از کنار این پسر رد شدی و هر بار این فکرا رو کردی.

—–

پی نویس: یعنی اون وقتی منو میبینه چی میگذره توی فکرش؟

پی نویس : این چند وقت ننوشتم توی وبلاگ . فکر میکردم ارزش یک پست رو ندارن حرفام . این به نظرم گفتن داشت.

 

 

۳ خرداد ۱۳۹۰

روزی روزگاری بود. یه خانومی توی خونه ما کار میکرد به اسم فاطمه خانم. فاطمه خانم تقریبا از وقتی بادم میاد با ما بود. یادمه بچه که بودم چایی میریخت توی شیشه شیر و میداد دست من و خواهرم. گاهی هم  بهش گیر میدادیم برامون چیپس درست کن. اون هم سیب زمینی رو  به کلفتی سیب زمینی خلالی گرد گرد میبرید و برامون سرخ میکرد و میگفتیم بهش چیپس. خلاصه روزگاری داشتیم با این فاطمه خانوم.

فاطمه خانوم تا همین  سه چهار سال پیش که عمرش رو داد به شما کماکان حداقل هفته ای یه بار به ما سر میزد.. البته ما چون خونهمون رو عوض کرده بودیم و اون هم دیگه شنی ازش گذشته بود و آدرس خونه ما هم پیچ پیچ! این بود که تا جایی از مسیر که بلد بود با تاکسی و اتوبوس بیاد رو میومد و بقیه اش رو من میرفتم دنبالش. همیشه هم تو این ماشین سواری ها کلی واسه من دعا میکرد و اظهار شرمندگی از اینکه یاد نمیگیره آدرس رو. من هم همیشه به شوخی بهش میگفتم که اشکال نداره تو عروسیم تلافی میکنی اون هم کلی دعا که ایشااله عروسیت و این ها. خلاصه یه جورایی در غیاب مادربزرگ برای ما یه پا مادر بزرگ بود.

گذشت و روزهای آخر عمر فاطمه خانوم رسید. مامان و خواهر ها همین که فهمیدن تو بیمارستان بستری شده و کلیه هاش خوب کار نمیکنه و عفونت همه بدنش رو گرفته و … گفتند بریم بهش سر بزنیم. رفتیم اما من پایین در موندم. هنوز هم مطمئن نیستم کار درستی کردم یا نه اما میخواستم تصویری که از فاطمه خانوم دارم خراب نشه. دوست نداشتم تصویری که از فاطمه خانوم توی ذهنمه یه زن رنجور نحیف محتضر باشه. دوست داشتم همون زن همیشه مهربون خندون لاغر با دماغ باریک بدون سواد خواندن و نوشتن اما بسیار با شعورررر با چشمای رنگی تو ذهنم باشه . جمله اش راجع به عمل های زیبایی یادم نمیره هیچ وقت :” آدم چیزی که خدا بهش داده رو ول میکنه میره دنبال چیزی که بنده خدا با درد میخواد بهش بده؟”

حالا حکایت ناصر خان حجازی هم برای من همینه . ناصر حجازی برای من همون عقاب پنجه طلایی هست که تا جوون بود عین یه عقاب میپرید و وقتی که سنش بالاتر رفت یه آدم جا افتاده خوش تیپ باکلاس با شخصیت کنار زمین . دوست ندارم تصویری از اون تخت بیمارستان و قیافه روز های آخر ناصر “جان” توی ذهنم باشه.

————

 

۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۰

چند وقته یه حرکت جدید یاد گرفتم و بهم کیف هم داده و حاضرم برای ارشاد رانندگان ایرانی ماشینم رو فدای این حرکت کنم تا بلکه تادیب بشن این جماعت:

اولین بار یه شب که داشتم برمیگشتم خونه نزدیک خروجی اتوبان این کیف بهم نازل شد

یک عدد بچه سوسول با بی او و ایکس شش افتاده بود پشتم و هی چراغ میداد ( دوستان که رانندگی من و دیدن میدونن که من خودم اگه تند نرم حداقل یواش هم نمیرم بنابراین بدونین که اون جوان گاز رو گرفته بود ! بعله) من هم در یکی دو ثانیه تحلیل های :” شب است این جوان تند میرود”، ” ای سوسول بی درد”، “در خروجی اتوبان این همه تند اونم شب” و ” ادبت میکنم” رو گذاشتم کنار هم و در یک تصمیم آنی در آینه نگاه کرده و زدم روی ترمز! جوانک کپ نموده و چنان زد رو ترمز که جیغ لاستیک هاش دروامد بعد من همین طور توی آینه زیر نظر داشتم که کی نزدیک میشود و بعد ترمز را رها کرده و گاز دادم. جوانک کپ کرده بوقی به نشانه فحش داد و رفت!ولی بنده از لذت حالگیری کیفور بودم.

سری دوم حتی بیشتر کیف داد . از این جاده ها بود که از شهر عبور میکنند ( و طبعا نمیشه با همون سرعت ۱۲۰ بیرون از شهر عبور کرد) اما این پراید میخواست از منی سبقت بگیره که خودم ۱۲۰ تا میرفتم بعد من گاز دادم و اون افتاد عقب و با کمال پر رویی چراغ داد که برو کنار میخوام برم . بنده نگاهی به پلاک ایران ۶۲ کردم ( با عرض معذرت از تمام اهالی مازندران ولی خدایی خیلی بد رانندگی میکنید!) و گفتم ” نفر بعد تویی” و چون سرعت بالا بود خیلی خفیف در حدی که چراغ ترمز روشن شه زدم رو ترمز. طرف چنان کپ کرد و زد رو ترمز که عقب ماشینش بلندشد . بعد هم شروع کرد با دست و بوق و حرفهایی که خودش میشنوید فحش دادن . اما باز من لذتم رو برده بودم

خلاصه از این به بهد حواستون باشه به کسی که خودش داره تند میره چراغ ندین . چون اگه ترمز کرد بدونین منم و باید وایسین احوال پرسی

پی نویس: اجرای این حرکت اصلا توصیه نمیشود! نرید ترمز کنین بعد طرف بکوبه به ماشینتون بیاد از من طلب خسارت کنین

اگر هم خواستین اجرا کنین . اول آینه رو چک کنید ببینین طرف ترمز وقت ترمز داره یا نه و آروم بزنین رو ترمز. چون طرف نمیدونه شما با چه شدتی داری ترمز میکنی و از طرفی پاش هم رو گاز هست ریسک نمیکنه و محکم میزنه رو ترمز. بعد که از همون آینه چک کنید و به موقع ترمز رو ول کنید!

در ویرایش جدید هوس کردم اگه طرف ادب نشد و هی باز خواست غیر مجاز تر از من گاز بده عملیات رو تکرار کنم! straight face

 

 

۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۰

شب بود. من هم خسته از یه روز کشدار و خسته تر از ترافیک سر شب این شهر بی سر و ته! از خیابون های پر ترافیک که گذشتم عین بچه هایی که زنگ آخر مدرسه رو زدن، میخواستم زودتر برسم خونه. پام رو تا جایی که میتونستم روی پدال گاز فشار میدادم. تا خونمون دیگه فاصله ای نداشتم. با اون سرعت، توی اون کوچه های باریک و تاریک ، با وجود خستگی، غرق فکرای خودم بودم.

رشته فکرامو چیز وحشتناکی پاره کرد؛ صدای مردی که داد میزد:” نرو! نرو! مواظب باش!!”

تا بیام بفهمم چی به چیه دیدم یه بچه جلو ماشینه که قدش به زور به سپر ماشین میرسه….

هر چی زور داشتم جمع کردم و زدم رو ترمز!

فاصله خیلی کم بود. خیلی کم! بدون هیچ راه فراری.

صدای فریاد های پدر رو هم میشنیدم :” یا ابوالفضل! یا خدا ! وای! وای!”

هم من هم اون پدر منتظر خوردن اون بچه به ماشین بودم.

نفهمیدم چطوری اما پسر به ماشین نخورد!

ماشین با اون ترمز  شدید تازه چند متر جلوتر وایساد

ولی بچه سالم بود.

یه کسی، یه چیزی ، یه دستی نگذاشت من بدبخت بشم و اون پدر ، بی پسر و اون پسر پر پر….

————–

خیلی سال گذشته از ماجرا. شاید نزدیک به ده سال . اما من هنوز نمیدونم خدا اون روز، اون لحظه.به من رحم کردیا اون پسر یا پدری که صدای نا امید یا ابالفضل گفتنش هنوز تو گوشمه…

 

 

 

۲۷ فروردین ۱۳۹۰

توی چند وقت اخیر یکی دوبار به قول قدیمی ها بختک! افتاده روم توی خواب( البته این بختک توضیح علمی دارد که یک پزشک  توضیحات مبسوط داده که توی همون لینک میشه دید)

از اینا بدتر پریشب یک خواب بدی دیدم : خواب دیدم پدرم دور از جونش فوت کرده و منم در حال گریه و زاری شدید و اینکه وظیفه خبر دادن به دوست و آشنا انگار به من داده شده و من هم همه رو در حال گریه و اینا با خبر میکنم. اینقدر تو خواب گریه کردم که وقتی از خواب پریدم هم چشمام اشکی بود.

یعنی پورپدر را چه میشود؟

——————

پی نویس: من از تمامی حضرات بلاگستان شرمنده ام.حقیقت این است که بنده سرم شلوغ شده توی این مدت و میبینید که وبلاگ خودم رو هم به زور به روز! میکنم.  به همه دوستا هم سر میزنم اما نمیدونم چرا به کامنت نمیرسم. دوستان گلم که همیشه منو شرمنده میکنن و به اینجا سر میزنن. لطف کنن کوتاهی من رو ببخشن و باز هم سر بزنن به من

ممنون از همه

۱۶ فروردین ۱۳۹۰

 

احساس میکنم کاخ آرزو های آدم مثل ساختن این ماکت میمونه. هی حساب میکنی. هی دقت میکنی هی  تمرکز. سختی رنج و بعد یهو احساس میکنی این کاخت به این قشنگی به این زیبایی . به یه فوت بنده  و وقتی حس میکنی یه نسیم داره به طرف کاخت می وزه . انوقته که دلهره خراب شدن کاخ آرزو هات همه وجودت رو میگیره

۷ فروردین ۱۳۹۰

چقدر خوب بود اگه می شد بو ها رو، حس لامسه رو، حس چشایی رو مثل صدا و تصویر یه طوری ثبت کرد و هر وقت دلت تنگ می شد می نشستی یه گوشه ای دوباره مرورشون میکردی، تازشون میکردی.