شب بود. من هم خسته از یه روز کشدار و خسته تر از ترافیک سر شب این شهر بی سر و ته! از خیابون های پر ترافیک که گذشتم عین بچه هایی که زنگ آخر مدرسه رو زدن، میخواستم زودتر برسم خونه. پام رو تا جایی که میتونستم روی پدال گاز فشار میدادم. تا خونمون دیگه فاصله ای نداشتم. با اون سرعت، توی اون کوچه های باریک و تاریک ، با وجود خستگی، غرق فکرای خودم بودم.
رشته فکرامو چیز وحشتناکی پاره کرد؛ صدای مردی که داد میزد:” نرو! نرو! مواظب باش!!”
تا بیام بفهمم چی به چیه دیدم یه بچه جلو ماشینه که قدش به زور به سپر ماشین میرسه….
هر چی زور داشتم جمع کردم و زدم رو ترمز!
فاصله خیلی کم بود. خیلی کم! بدون هیچ راه فراری.
صدای فریاد های پدر رو هم میشنیدم :” یا ابوالفضل! یا خدا ! وای! وای!”
هم من هم اون پدر منتظر خوردن اون بچه به ماشین بودم.
نفهمیدم چطوری اما پسر به ماشین نخورد!
ماشین با اون ترمز شدید تازه چند متر جلوتر وایساد
ولی بچه سالم بود.
یه کسی، یه چیزی ، یه دستی نگذاشت من بدبخت بشم و اون پدر ، بی پسر و اون پسر پر پر….
————–
خیلی سال گذشته از ماجرا. شاید نزدیک به ده سال . اما من هنوز نمیدونم خدا اون روز، اون لحظه.به من رحم کردیا اون پسر یا پدری که صدای نا امید یا ابالفضل گفتنش هنوز تو گوشمه…