“والا چی بگم؟ روزهای اول هر روز می ری سر خاکش. بعد از چهلم میشه هفته ای یک بار. بعد میشه ماهی یکبار بعد میشه سالی یکبار “۱
امروز بهشت زهرا بودیم دوباره. بعد از نه سال. برعکس همیشه که جمعه ها پر از آدمه بهشت زهرا امروز آدم پر نمی زد. بر عکس همیشه که آدم آفتاب صاف تو مغز آدمه و دعا میکنی یکی آب خیرات کنه٬ امروز هوا کاملا خوب بود. بر عکس همیشه که پدرم یا گریه نمیکنه یا اگر بکنه خیلی کم٬ امروز دیدم که صدای هق هقش مثل پتک میاد تو فرق سرم.
“یادته اون شب چطور بدو بدو رفتی تا درمونگاه که کمک بیاری؟”نخواستم اشکم دربیاد. یه کله تکون دادم و رفتم که مثلا آب بیارم. بدو بدو کردن من ( یادم نمیاد تا حالا اونقدر تند دویده باشم) هیچ فایده ای نداشت چون من هیچ از خرابی اوضاع خبر نداشتم. یعنی اصلا فکرش رو هم نمیکردم که دم مرگ باشه و الا اون شب هیچ وقت نمیرفتم بگیرم بخوابم. من اونقدر سرم به کنکور بود که هیچی حالیم نبود کسی هم برا اینکه مثلا کنکورم خراب نشه چیز زیادی بهم نگفته بود .
خیلی گل بود. خیلی. خوراک مشورت بود. چی میگم؟ خیلی باحالتر از این حرفها بود. لعنتی! چرا این قدر خوب بودی؟ چرا چند شب پیش باز اومدی تو خوابم یه سری حرف خوب واسم زدی؟نمیخوای یه ذره بد باشی ؟ حالا که نه ساله رفتی؟
خب دیگه بساط رو جمع میکنیم که بریم. بریم که یه ماه بعد بیایم یا دوماه بعد. ولی هنوز به سالی یکبار نرسیده.
اینو به هیچ کی نگفتم. من هیچ وقت به خاطر اینکه روز قبل از مرگت بهت تیکه انداختم و تو هیچ چی نگفتی خودمو نمیبخشم! هیچ وقت!
تو بهشت زهرا نمیتونستم گریه کنم. اگه گریه میکردم دیگه معلوم نبود جو چی بشه؟ الان که تنهام اما دارم دق دلی صبح رو درمیارم. هم مینویسم هم گریه میکنم.
–
۱- جواب مهدی هاشمی به لاله اسکندی تو سریالی که اسمش یادم نیست درجواب “آیا فراموشش میکنم؟”