پورپدر مشغول استحمام در حمام بود. حمام هم که معرف حضور هست که در آنجا به انسان احساس صدای در حد پاوارتی دست میدهد. منتها بنده نه روح مرحوم پاواراتی بلکه روح یک عدد دارمز! زن قهار ( در حد آقای لارس!) در ما حلول نموده بود اون هم به یمن وجود یک تیغه دیوار که صدای بمی دارد!
القصه! مشغول هنرنمایی و در حس فرو رفتن و جو گیری و امتحان اقسام ریتم ها بودیم … که دیدیم کسی بر در حمام میکوبد!
پدر – پور پدر تویی داری به دیوار میزنی؟
بنده- بعله ( در اینجا از حس خارج شده و دست از کار خود کشیدم!)
- کاری داری؟ چیزی شده تو حموم؟
- نه!
- پس چرا میکوبی به دیوار.
- ( به علت بی جوابی!) به خاطر بازی!
-سکوت
- ( خنده مان گرفته در حمام زیر لبی!)
لابد پدر جان از ما در این لحظه ناامید شدن . چون در دو ساعت بعدی مشغول نصیحت بنده در باب ادامه تحصیل و … بودن!
پی نویس: آقا خب آدم کودک درون داره دیگه! حالا مال من بعضی موقع ها بیش فعالی میگیره به من چه؟ ![]()
———————-
این روزا دنیا واسه من از خونمون کوچیکتره
کاش میتونستم بخونم قد هزار تا پنجره ….
دیدگاه از خانمه
در بهمن ۱۷, ۱۳۸۸ ۹:۵۶ ق.ظ
ای بابا تو این سن و سال که دیگه ادامه تحصیل جواب نمیده