۱۷ بهمن ۱۳۸۸

پورپدر مشغول استحمام در حمام بود. حمام هم که معرف حضور هست که در آنجا به انسان احساس صدای در حد پاوارتی دست میدهد. منتها بنده نه روح مرحوم پاواراتی بلکه روح یک عدد دارمز! زن قهار ( در حد آقای لارس!) در ما حلول نموده بود اون هم به یمن وجود یک تیغه دیوار که صدای بمی دارد!

القصه! مشغول هنرنمایی و در حس فرو رفتن و جو گیری و امتحان اقسام ریتم ها بودیم … که دیدیم کسی بر در حمام میکوبد!

پدر – پور پدر تویی داری به دیوار میزنی؟

بنده- بعله ( در اینجا از حس خارج شده و دست از کار خود کشیدم!)

- کاری داری؟ چیزی شده تو حموم؟

- نه!

- پس چرا میکوبی به دیوار.

- ( به علت بی جوابی!) به خاطر بازی!

-سکوت

- ( خنده مان گرفته در حمام زیر لبی!)

لابد پدر جان از ما در این لحظه ناامید شدن . چون در دو ساعت بعدی مشغول نصیحت بنده در باب ادامه تحصیل و … بودن!

پی نویس: آقا خب آدم کودک درون داره دیگه! حالا مال من بعضی موقع ها بیش فعالی میگیره به من چه؟ tongue

———————-

این روزا دنیا واسه من از خونمون کوچیکتره

کاش میتونستم بخونم قد هزار تا پنجره ….

نظرات

دیدگاه از خانمه
در بهمن ۱۷, ۱۳۸۸ ۹:۵۶ ق.ظ

ای بابا تو این سن و سال که دیگه ادامه تحصیل جواب نمیده happy


دیدگاه از سیلوت
در بهمن ۱۷, ۱۳۸۸ ۱۲:۱۲ ب.ظ

با خانمه موافقم تو این سن و سال آدم حواسش همه جا میری جز درس، البته دور از جونتون خودم رو عرض میکنم- من باب کشتی کج گرفتن با کتب +Network در این روزها


دیدگاه از سوری
در بهمن ۱۷, ۱۳۸۸ ۱:۱۳ ب.ظ

تو سن و سال خیلی بالاتر هم درس خوندن نمونه اش زیاده!
توبا این کارات آخرسر پیرمرد و پیرزن رو دق می دی بچه!


دیدگاه از عماد
در بهمن ۱۷, ۱۳۸۸ ۲:۴۶ ب.ظ

آخی! دلم به حال پدر سوخت!
چه نقشه ها که برای آینده فرزندش نکشیده بود.


دیدگاه از selina
در بهمن ۱۷, ۱۳۸۸ ۴:۴۴ ب.ظ

هیچ وقت برای ادامه تحصیل دیر نیست .
مهم اینه که به خودتون اعتماد داشته باشید و بخواید !
می تونید از کودک درونتون هم کمک بگیرید .


دیدگاه از منم مجنون…
در بهمن ۱۷, ۱۳۸۸ ۵:۰۴ ب.ظ

سلام
من متوجه نشدم چی گفتی لطفا یه تیکه از اون چیزایی که اجرا کردی رو ضبط کن بذار اینجاbig grin
((خدارو چه دیدی شاید یهویی مشهور شدی))


دیدگاه از fiddler
در بهمن ۱۷, ۱۳۸۸ ۸:۰۲ ب.ظ

من از طرف آقای لارس به شما درود میفرستم


دیدگاه از رامک
در بهمن ۱۷, ۱۳۸۸ ۹:۱۳ ب.ظ

دست کودک درونت را بگیر و اجازه بده قد هزار پنجره بخونه… درس دغدغه ی تو نیست اما رها مکن آنچه ذهنت را مشغول می کند. موکولش هم نکن به اینکه اگر چنین شود و اگر چنان نشود. یا از همین امروز باید شروع کنی یا کلا فراموشش کن.


دیدگاه از سمن
در بهمن ۱۸, ۱۳۸۸ ۱۲:۴۲ ق.ظ

جوونیه دیگه!


دیدگاه از زهرا
در بهمن ۱۸, ۱۳۸۸ ۸:۲۰ ق.ظ

کجایی تو پسر؟؟؟کلی دلم تنگ شده….بی معرفت واسه یه ثانیه اته………فراررررررررررر laughing)))))))))))))))))


دیدگاه از هانیه
در بهمن ۱۸, ۱۳۸۸ ۱۱:۰۸ ق.ظ

علاوه بر خلاقیت و کودک درون عجب اعتماد به نفسی داشتی!! می‌دونستی بابات خونه‌ست و …؟!


دیدگاه از هدی
در بهمن ۱۸, ۱۳۸۸ ۱۱:۵۷ ق.ظ

چرا همه نگران سن و سال پوری بنده خدا هستین!!!
بابا این تازه ۱۸ سال و چن ماهشه بنده خدا!!! :دی
منم دلم میخواد برم واستم سر کوه واسه همه تهران بخونم!!! خونه تنگمه!


دیدگاه از ماریا
در بهمن ۱۸, ۱۳۸۸ ۱۲:۴۴ ب.ظ

بیچاره پدر محترمتان چه کشید !!! (آیکون چشمک)
دنیا تا اندازه مشت دست هم می شود کوچکش کرد،مهم اینه که تو هر اندازه ای شاد باشی …!


دیدگاه از حوا
در بهمن ۱۸, ۱۳۸۸ ۱:۰۲ ب.ظ

آخه پوری کی سر به راه میشه خدا!


دیدگاه از قلمو
در بهمن ۱۸, ۱۳۸۸ ۱:۲۴ ب.ظ

امان از این کودک درون..


دیدگاه از مرجان
در بهمن ۱۸, ۱۳۸۸ ۳:۴۰ ب.ظ

قربون کودک درونتتتتتتتتتتت
ای جان
بیا بخل خاله:دی


دیدگاه از مشی
در بهمن ۲۱, ۱۳۸۸ ۳:۳۸ ب.ظ

به حرفااا یرامک گوش کن
من هیچ کدوم رو البته نمیشناسما رامک نمیشناسم
گوش کن
گوش کن


دیدگاه خود را بنویسید